رنگ نگاهت را می شناسم

 

بیشتر از تمام کسانی که

 

عشق را تجربه کردند

و حتی بیشتر از آنکه

 

هر روز و شب

 

لحظات بارانی نگاهت را

 

با خویش نجوا می کند

 

من به آفتاب خواهم گفت

 

از زلالی چشمان تو

 

سراغ قطره قطره اشک هایم را

 

بگیرد و

 

از ترنم نفس هایت

 

صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را

 

با صمیمیت روزها و شب های عاشقی

 

تفسیر کند

 

این روزها من مانده ام و

 

شکوه نگاه همیشه ماندگار تو

 

و شمیم عطر نفس هایت

 

که هرروز در ذهنم تکرار می شود

 

و تمام دلتنگی های عالم

 

جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند

 

من نمیدانستم دلم

 

اینقدر گنجایش دارد

 

که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز

 

تو در سرتاسر آن

 

با همه وجود نازنینت

 

جای خودرا داشته باشی