چه قدر حرف بود برای گفتن
چه قدر حرف ماند و گفته نشد
و سکوت نقطه ی عطفی بود باز هم
تا بهار دیگری
که زودتر از عطر شکوفه های نارنج ها
می رسد هر بار ...

...................................
آخرین حرف تو چیست؟

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

..............................

زبان مشترکی داریم
با این همه
یکدیگر را نمی فهمیم

ما
باید
مثل غارنشین ها
تنها به علامت دست های مان
اکتفا می کردیم
آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی
میانمان جدایی نمی انداخت