حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریختحکایت دردهایی که به هیچکس نباید در موردشون چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
حکایت تمام حرفهای ناگفته ای که باید فرو بدم
حکایت اینهمه غمی که داره روی هم تلنبار میشه .
حکایت حرفی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمیترکه…. و..............