بغضهای مرطوب مرا باور کن،این باران نیست که میبارد، صدای خسته ی قلب من است

که از چشمان آسمان بیرون میریزد.

................................................

باز باران،بی طراوت،کو ترانه؟!سوگواری ست ،رنگ غصه،خیسی غم،میخورد بر بام خانه،طعم ماتم،یاد می آرم که غصه،قصه را می کرد کابوس،بوسه میزد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش...

...............................................

چشمهای من از دوریت کنون مثل آسمان بارانیست ابرها میبارند و آرام میشوند

اما چشمهایم میبارند و بیقرارتر میشوند کاش تا ابرها آرام نشده اند بیایی.

.............................................

چه سنگین گذشت عصر بارانیم گویی نوازش نمیکرد،باران صورتم را گریم ام ،فریادم،

تنها سکوتی بودتا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند

............................................