دیروز اصلا متوجه نشدم یه دفعه دیدم تو ماشینم نشستم دارم رانندگی میکنم و دارم میام پیشت انقد دلم برات تنگ شده بود که نگو وقتی رسیدم دلم میخواست مثل همیشه سریع از ماشین پیاده بشم و بیام تو خونه بهت سلام کنم اما باز یادم افتاد که تو نیستی اونجا پس آروم آروم اومدم کنار مزارت عکس قشنگتو روی سنگ قبرت مثل همیشه خندون، بوسیدم سنگ قبرتو شستم گفتم بابایی خوبم میدونی چقد دلم برات تنگ شده میگفتی من فقط پدربزرگت نیستم رفیقتم هستم بس که مهربون بودی پدربزرگ خوبم  دوست دارم باهات حرف بزنم بگم که جات خیلی بدجوری خالیه چه زود از پیشمون رفتی تحملش برای همه ما خیلی سخت و اصلا ممکن نیست بابایی خوبم رفیق که رفیقشو تنها نمیذاره وقتی رفتی پشتمون شکست انگار همه چیزمون رفت کاش بودی الان کنارمون.بدونه تو هیچ صفایی نیست.خیلی دوست داریم خیلی